دوشنبه، تلخ و شیرین

من همیشه چشم به راه دوشنبه هستم، زیرا دوشنبهها از هفت دولت آزادم. · جراحی قبول نمیکنم. · مطب نمیروم. · اینترنت را خاموش میکنم. · فقط اول صبح درس “زندگی مثل عسل” را پست میکنم. · بقیه وقتم را صرف مرتب کردن سر و وضعم، رسیدگیهای به وجه زنانه وجودم، کتاب داستان خواندن و […]
جشن تولد مجله راز

چهارشنبه، بیستم اسفند، جشن تولد سه سالگی مجله راز بود. از نویسندگان مجله برای شرکت در مجله دعوت به عمل آمده بود. من از دعوت آنها بسیار خوشحال شدم، ولی به آقای شوشو گفتم: – من که نمیتوانم در جشن شرکت کنم. بعدازظهر مطب دارم. – یعنی چی مطب دارم؟ خودم میبرمت و برمی گردانمت. […]
شاد بودن، وظیفه ماست!

می دانم پست آخر سال را گذاشتهام، ولی دلم نیامد این خاطرات را درج نکنم: وقتی بچه بودیم خانواده ما هیچوقت موقع تعطیلات عید مسافرت نمیکرد. پدر و مادرم معتقد بودند مسافرت در زمان عید خیلی گران است. اهل اقامت در خانه اقوام هم نبودند. به همین دلیل ما عید را در تهران یا […]
۲۹ اسفند سال 93

۲۹ اسفند سال 93 تا ده صبح در خوابی عمیق و دلنشین هستم. وقتی بیدار میشوم، میفهمم باران میآید. مدتی پشت پنجره به تماشای باران میایستم. آقای شوشو چای گذاشته، میز صبحانه را چیده و دارد کتاب میخواند. آخرین روز سال با باران متبرک شده است. بارش باران را به او تبریک می گویم. دست […]