شاد بودن، وظیفه ماست!

می دانم پست آخر سال را گذاشته‌ام، ولی دلم نیامد این خاطرات را درج نکنم:   وقتی بچه بودیم خانواده ما هیچوقت موقع تعطیلات عید مسافرت نمی‌کرد. پدر و مادرم معتقد بودند مسافرت در زمان عید خیلی گران است. اهل اقامت در خانه اقوام هم نبودند. به همین دلیل ما عید را در تهران یا […]

۲۹ اسفند سال 93

۲۹ اسفند سال 93 تا ده صبح در خوابی عمیق و دلنشین هستم. وقتی بیدار می‌شوم، می‌فهمم باران می‌آید. مدتی پشت پنجره به تماشای باران می‌ایستم. آقای شوشو چای گذاشته، میز صبحانه را چیده و دارد کتاب می‌خواند. آخرین روز سال با باران متبرک شده است. بارش باران را به او تبریک می گویم. دست […]

حکایت روز اول تا پنجم عید 1394

ما تا لحظه تحویل سال بیدار نشستیم. من و پسر فیلم زیبای Boyhood   تماشا می‌کردیم و آقای شوشو پایین پای من دراز کشیده بود و چرت می‌زد. فیلمبرداری این فیلم، دوازه سال طول کشیده است. من در مورد این فیلم خواهم نوشت، چون محور اصلی فیلم “پدران ناتنی” است. بالاخره سال تحویل شد و هدیه‌ها […]

جهانگردان نه چندان کوچولو!

آقای شوشو قول داد روز جمعه مرا به دیدن لاسم ببرد. مثل همیشه من ذوقزده پای کامپیوتر نشستم تا در مورد مقصدمان کسب اطلاع کنم. با خواندن این مطلب نمی‌دانستم گریه کنم یا بخندم: این روایت بر می‌گردد به زمان امام حسین (ع) و کربلا ، در آن زمان مردی بود به نام پیر قلی […]