اوسا کریم! نوکرتیم!
بلندترین روز سال از راه رسید. من دارم سالروز تولدم را به تنهایی جشن می گیرم. یک هفته بیمار بودم و الان جان ندارم برای خوشگذرانی به جایی بروم. قرار بود آقای شوشو دیروز مرا به دشت شقایق ببرد، ولی من رمق نداشتم. عصر هم باید به مطب بروم چون بیماران بیچارهام یک هفته است […]
حکایت کنکور پسر

جمعه ششم تیرماه 1393- ساعت شش صبح پسر آماده اولین آزمایش بزرگ زندگیاش است: کنکور! طبق توصیههای مشاور انگیزشی بسته کوچکی شامل یک بطری آب یخ زده شکلات قرص استامینوفن دستمال چند خودکار و مداد و پاک کن آماده کرده است. آرام است و مضطرب به نظر نمیآید. در دل به او آفرین میگویم. دخترک […]
سفر کوش آداسی هم به پایان آمد..

سفر من و آقای شوشو به کوش آداسی به پایان رسید. چه سفر خوبی… روز اول من مدام به آقای شوشو میگفتم: «مرا نیشگون بگیر تا مطمئن بشوم که بیدارم.» شما میتوانید نوشته و فیلم سفرنامه را از اینجا تهیه کنید. متأسفانه روز آخر هرچه خوشی بود از دماغمان درآمد. از ساعت دوازده […]
هدایایی که دریافت کردم…

روز تولدم سه تا هدیه دریافت کردم که تا پایان عمر به خاطر خواهم داشت: · اول تبلتی که همسرم برایم خرید. · دوم این تابلوی زیبا از طرف گروه حلقه هدف. تابلو را به دیوار مطبم نصب کردم. · سوم این سنگ نقاشی شده که از راه دور برایم پست شده است: ظاهراً فقط […]