سلامی از وسط خاک و خول ها!

در میان خاک و خول تشک انداختهایم و کارتنها را دور خودمان چیدهایم. یک روز آب نداریم. یک روز آسانسور. هنوز اجاق گاز وصل نشده. کولر گازی نسیمی گرم میدمد. صحبت از تلفن و اینترنت که نفرمایید. عین کولیها شدهایم. ولی شبها در آبعلی جگر به بدن میزنیم و از ته دل میخندیم! امروز […]
دکتر شدن یا نشدن؟ مسئله این است!

تعداد زیادی از شما در مورد نتیجه کنکور پسر پرسیدید و من از شما فرصت خواستم که قدری اوضاع خانهمان آرام بشود تا بتوانم بنویسم. از توجهی که به ما و به پسر دارید، سپاسگزارم. متأسفانه رتبه پسر خوب نشد. فکر نمیکنم درست باشد رتبه او را بگویم، چون این مطلب راز اوست. […]
اوسا کریم! نوکرتیم!
بلندترین روز سال از راه رسید. من دارم سالروز تولدم را به تنهایی جشن می گیرم. یک هفته بیمار بودم و الان جان ندارم برای خوشگذرانی به جایی بروم. قرار بود آقای شوشو دیروز مرا به دشت شقایق ببرد، ولی من رمق نداشتم. عصر هم باید به مطب بروم چون بیماران بیچارهام یک هفته است […]
حکایت کنکور پسر

جمعه ششم تیرماه 1393- ساعت شش صبح پسر آماده اولین آزمایش بزرگ زندگیاش است: کنکور! طبق توصیههای مشاور انگیزشی بسته کوچکی شامل یک بطری آب یخ زده شکلات قرص استامینوفن دستمال چند خودکار و مداد و پاک کن آماده کرده است. آرام است و مضطرب به نظر نمیآید. در دل به او آفرین میگویم. دخترک […]