جمعه ۲ مرداد
خورش ناردونی و کاپ کیک هویج پختم. مثل همه جمعهها، پسر جان و عروس جان، مهمان خانه ما بودند. بعد از صرف ناهار من و آقای شوشو به باغ رفتیم. سپس همراه مادر و خواهر و برادرم راهی آرامستان چشمه اعلا شدیم. قرار است فردا سنگ مزار را نصب کنند. شب به باغ برگشتیم و در کنار همدیگر شام خوردیم. چه هوای خنکی بود.
شنبه ۳ مرداد
مادرم از هشت صبح به آرامستان رفت. منتظر نصاب و سنگ و مصالح.
برادرم دنبال دورچین باغچه. قصد داریم کنار مزار بابا یک باغچه کوچک بسازیم.
من برای ناهار ساندویچ مرغ آماده کردم و سپس به آرامستان رفتم. وقتی رسیدم سنگ مزار نصب و باغچه ساخته شده بود. ساندویچها را خوردیم. هوا بشدت گرم بود. سردرد گرفتم. همراه خواهرم به رودهن برگشتم.
یکشنبه ۴ مرداد
خواهرک تا بعدازظهر خانه ما بود. چه خوبه وقتی پیشم هست. کاش خانههایمان نزدیک بود. کاش یکوقتی در یک شهرک زیبا در شمال ایران دو ویلا کنار همدیگر داشته باشیم.
دوشنبه ۵ مرداد
خانم کمک آمد و خانه را تمیز کرد. من کیک شیفون شکلاتی پختم و با سس شکلاتی و اسپرینکل تزیین کردم. ماهیچه و باقالیپلو هم پختم. پلو را دم نکردم. گذاشتم فردا در خانه مادر همسرم دم کنم.
سهشنبه ۶ مرداد
امروز روز تولد همسر عزیزم است. ۵۸ سال قبل در چنین روزی نوزاد تپلی به دنیا آمد که قرار بود همسر نازنین من باشد. نیمه تکمیلکننده من، جفت روحی من. چه فرخنده روزی بوده چنین روزی. خدایا هزار بار شکرت برای همسر مهربان و فهمیده و نازنینم.
کیک و دو تا دیگ را زیر بغلمان زدیم و راهی کرج شدیم، خانه مادر همسرم. پسر جان و عروس جان هم آمدند. مهمانی کوچکی در کنار هم داشتیم. غذا خوردیم، همسرم شمع را فوت کرد و کیک را برید و عکس گرفتیم. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و کولرآبی جواب نمیداد. بعدازظهر به خانه برگشتیم. حمام و لالا.
دو روز بشدت پرکار داشتم. حسابی خسته شدم، ولی ارزشش را داشت. پیشنهاد رستوران را چند بار مطرح کردم. همسرم اکیداً رد کرد و گفت در گرمای مرداد حاضر نیست برای صرف ناهار به رستوران برود. نمیدانم رعایت جیب مرا کرد یا واقعاً نمیخواست رستوران برود. مهمانی تولد من در رستوران ۳۰ میلیون آب خورد! فقط ۷ نفر بودیم.
چهارشنبه ۷ مرداد
امروز اولین نان بربری خمیرترش را پختم. ۸:۳۰ صبح شروع کردم و ۷:۳۰ شب تمام شد! یک نان کجوکوله که یک ظرفش خمیر و نپخته بود و طرف دیگرش، نازک و ترد. خمیر بشدت لطیفی است. وقتی خواستم آن را از روی سطح کار به روی کاغذ نسوز منتقل کنم، از دستم ریخت و نان بدشکل شد. البته رنگ و روی خوب و مزه جالبی داشت، یکجور مزه آجیلی.
پنجشنبه ۸ مرداد
۵ روز بین ایران و آمریکا آتشبس اعلام شد. نفس راحتی کشیدیم که دور سوم جنگ هم تمام شده، ولی نمیدانم به چه علت دو شب پیش ایران، پایگاه آمریکا در اردن را هدف موشک قرار داد. ترامپ تهدید کرد که ایران را ویران خواهد کرد. دیشب آبادان، قشم، کیش، کازرون و نمیدانم دیگر کجاها زیر آتش سنگین قرار داشتند. دلم برای وطنم خون است…
دومین نان بربری خمیرترش را خمیر گرفتم. لازم است پنجتا پشت سر هم بپزم تا دستم راه بیفتد.
.
.
.
دومین نان، شکستی مفتضحانه بود… روانه سطل زباله شد. نمیدانم مشکل کارم کجاست. جیمی معتقد است مدت بالک فرمیشن طولانی بود. لابد همینطور است. نمیدانم.
جمعه ۹ مرداد
امروز استراحت کردم. چقدر به این استراحت نیاز داشتم.
برای کنار مزار بابا، یک نیمکت سفارش دادم. میخواستم یک نیمکت چوبی فلزی آماده بخرم، ولی مادرم معتقد بود نیمکت فلزی بهتر است و آنقدر پاپیچم شد که بالاخره گفتم باشه! به آهنگری سفارش ساخت دادیم. قرار بود امروز آماده باشد و برویم برای نصب، ولی کلی اشکال داشت که باید رفع میشد. نصب نیمکت به فردا افتاد.
یکشنبه ۱۱ مرداد
ترامپ ادعا کرد خیال داشته حمله بسیار شدیدی علیه ایران انجام بدهد، ولی بنا به درخواست کشورهای عربی از تصمیم خود منصرف شده. درواقع عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، بهوضوح اعلام کرد: «اگر آمریکا به زیرساختهای ایران حمله کند، ایران همه زیرساختهای همسایههای عربی را از بین خواهد برد!» وگرنه همسایههای عربی ایران، عاشق چشم و ابروی ما نیستند که وساطت کنند! گویا دوباره مذاکرات از سر گرفته شده است.
سومین نان خمیرترش را پختم. عالی شد!
سهشنبه ۱۳ مرداد
حدود شش ماه پیش، لوله آپارتمان جدیدم نشتی داشت و سقف همسایه پایینی را خراب کرد. امروز نقاش بردم تا خرابی را ترمیم کند. همسایه میگوید: «سقف طبقه پایین ما هم خراب شده. نشتی لوله آشپزخانه شما اونو خراب کرده. حالا که نقاش آوردین، سقف خونه اونم رنگ بزنین!» گفتم: «آپارتمان من طبقه هفتم است. سقف طبقه پنجم به من چه ربطی داره؟ نشتی از لولههای آشپزخونه شماست.» هی اصرار، هی اصرار، بالاخره گفتم: «کارشناس بیارین. اگه خرابی سقف طبقه پنجم مال طبقه هفتم هست، من هزینهترمیم رو میپردازم». برگشتم خانه، همسایه طبقه پنجم زنگ زده: «شما که نقاش آوردین. مگه هزینهش چقد میشه؟ سقف خونه منو هم رنگ بزنین!» الله اکبر!
رفتم سر مزار بابا. روی سیمان پایههای نیمکت را آب ریختم. کمی این پا و آن پا کردم و به خانه برگشتم. هنوز باورم نمیشود که بابا را زیرخاک گذاشتیم… هرلحظه منتظرم او را نشسته در گوشهای و سر در کتابی ببینم…
چهارشنبه ۱۴ مرداد
خمیر نان گرفتم. هرچه ورز دادم، شلتر شد. دستآخر کمی مخمر صنعتی بهش اضافه کردم و فوکاچیا پختم. تا حالا چهار بار خمیر نان ترش گرفتم. دو بار خراب شده و دو بار خوب از آب درآمده.
مراحل کار را بررسی کردم و متوجه شدم به خمیر، نمک نزده بودم! ازون اشتباهات آماتوری مضحک!
پنجشنبه ۱۵ مرداد
برای بار پنجم خمیر گرفتم و نان تافتون پختم. بسیار خوب شد.
پیتزای خانگی هم پختم. این بار بهجای خمیر ساده همیشگی، با پولیش خمیر ناپولی ساختم. عجب چیز محشری شد!
جمعه ۱۶ مرداد
پسر و عروسم برای ناهار خانه ما بودند. بعد از صرف ناهار، مدتی نشستیم و گپ زدیم. بعد آنها به خانهشان برگشتند و من از خستگی بیهوش شدم.
یکشنبه ۱۸ مرداد
بالاخره اولین چاپاتای درستوحسابی عمرم را پختم!
چند سال قبل (یادم نیست چند سال پیش بود) اولین نان را پختم: چاپاتا. دستور را از یک سایت خارجی برداشتم. نان ساده به نظر میآمد. آرد و آب و مخمر را مخلوط کن و آن را ۱۸ ساعت گوشه آشپزخانه بگذار. سپس فرم بده و بپز! خب… من این کار را انجام دادم، ولی بهجای نان، دو آجر تحویل گرفتم. آن موقع حتی نمیدانستم که با آرد کیک نمیشود نان پخت. پختن نان چاپاتا، به دست آوردن نانی پفکرده و سبک با حبابهای دلپذیر به آرزوی محال من تبدیل شد. امروز بالاخره توانستم از عهدهاش بربیایم. نانی که بهظاهر ساده است، صدها قلق دارد و پختن آن مهارت زیادی میخواهد. پس از سالها، بالاخره مهارت کافی را به دست آوردم. چاپاتا پختم، آنهم چاپاتا خمیرترش. چه طعمی دارد! طعمی جادویی و غیرقابلتوصیف.
دوشنبه ۱۹ مرداد
تصمیم دارم خمیر چاپاتا را ۹۰٪ بگیرم. نگران هستم که از پسش برنیایم. ترجیح میدهم از زیرش در بروم. به خودم میگویم:
- یاد گرفتی چاپاتای خوبی بپزی. چه احتیاجیه که با هیدراتاسیون بالاتر خودتو به دردسر بندازی؟
خوشبختانه توانستم به نیمه ترسو و راحتطلب خود غلبه کنم و خودم را به چالش بکشم. خمیر گرفتن خیلی راحتتر از تصورم پیش رفت. خمیر را داخل یخچال گذاشتم تا فردا صبح به سراغش بروم.
سهشنبه ۲۰ مرداد
ده صبح خمیر را از یخچال بیرون آوردم. فقط سه مرحله کار داشتم: فرم دادن، استراحت دادن و سپس پختن. گفتنش سادهتر از انجام دادنش بود. خمیر بشدت لطیف و چسبنده بود. بهجای تقسیم خمیر به شش مربع، آن را به شکل چهار نان ساندویچی بلند، برش زدم. حالا نمیدانستم چطور این خمیر دراز را از سطح کار بلند کنم که آسیب نبیند. بعلاوه من خمیر را روی پارچه استراحت دادم و سپس به سینی فر منتقل کردم. در حالی که لازم نبود چنین کاری کنم. باید خمیر را از همان ابتدا روی کاغذ نسوز میگذاشتم. انتقال خمیر از روی پارچه آردپاشی شده به روی ورقه نسوز، کاری دشوار و خندهداری شده بود. بهتنهایی نقش پَت و مَت را بازی کردم. در انتهای عملیات، تکههای خمیر به پردهحصیری چسبیده و کف آشپزخانه با لایهای از آرد پوشیده شده بود. خانم کمک دیروز آشپزخانه را برق انداخته بود، ولی من همهجا را پر از آرد و خمیر کرده بودم. مجبور شدم سطح کابینتها را دستمال بکشم و کف آشپزخانه را دو بار تی بزنم. یاد اولین روزهای نانواییام افتادم. تقریباً به همان اندازه دستوپا چلفتی و خرابکار بودم.
خوشبختانه نتیجه عالی شد.
چهارشنبه ۲۱ مرداد
همسرم به دیدن مادرش رفت. من رولت خامهای درست کردم. آقای شوشو کیک شیفون شکلاتی را بهعنوان کیک تولد قبول نکرده و درخواست کیک خامهای داشت. امیدوارم رولت خامهای رضایتش را جلب کند.
همسایهام خبر داد که کولر آتش گرفته است! تا حالا من سودی از اجاره دادن این خانه نبردهام. مدام دارم برایش خرج میکنم. خدا را شکر که همسایهام سالم است و خانهاش آتش نگرفته است.
پنجشنبه ۲۲ مرداد
رولت خیلی خوشمزه شد، ولی آقای شوشو گفت: «قبول نیست! خامهاش کم بود! یه کیک بپز که حسابی خامه داشته باشه!»
عصر به باغ یکی از دوستان دعوت شدیم. ما پیشنهاد کردیم کالباس و مخلفات بیاوریم، ولی صاحبخانه قبول نکرد و وعده کباب داد. من سریعاً نان فوکاچیا سر هم کردم و همراه خودم بردم.
شب خوشی بود. دوستمان تازه از چین آمده بود و ما ذوقزده از او خواستیم برایمان تعریف کند. چقدر از آبادانی و زیبایی چین گفت. از سطح رفاه بالای مردم. ماشینهای زیبا زیر پای مردم و لباسهای خوب به تنشان. از هتلهای تمیز و مرتب گفت و از خیابانهای پاکیزه. نیمهشب برای دیدن «بارش شهابی» به مشاء رفتیم، ولی هوا ابری بود و باران گرفت. به دماوند برگشتیم و بستنی سنتی و فالوده خوردیم. سپس با دلی شاد به خانه برگشتیم.
جمعه ۲۳ مرداد
تا ده صبح خوابیدیم. من ظرفها را شستم و همسرم ماشین را به کارواش برد. برای ناهار، مرغ شکم پر پختم. بقیه روز به استراحت و تماشای فیلم و سریال گذشت. تعطیلات سهروزه خوبی بود. پسرم و عروسم شمال هستند.
شنبه ۲۴ مرداد
وضعیت کولر را پیگیری کردم. معلوم شد پروانه کولر گیر کرده، موتور داغ شده، آتش گرفته است. موتور کولر از بین رفته است. فکر کردم میتوانم از گارانتی دوساله استفاده کنم، ولی تعمیرکار گفت: «شما باید پروانه را روغنکاری کنین.» قرار شد موتور سوخته را به کارخانه منتقل و بررسی شود. به نظرتان میتوانند از زیر گارانتی در بروند؟
خمیر نان روستیک خمیرترش را گرفتم. تا یازده شب طول کشید. خمیر را فرم دادم و داخل سبد گذاشتم. رفت داخل یخچال.
همسرم با تهوع و اسهال به خانه برگشت. طفلک بیچاره من…
یکشنبه ۲۵ مرداد
حال همسرم نسبتاً خوب بود و به داروخانه رفت.
ده صبح فر را روشن کردم و داچآون را داخل فر گذاشتم. یازده صبح روی خمیر را تیغ زدم و آن را داخل داچآون قرار دادم. ۴۰ دقیقه بعد یک نان زیبا تحویل گرفتم. اولین نان روستیک خمیرترش من! البته کراست سفتی داشت و ته آن کمی سیاه شده بود.
دوشنبه ۲۶ مرداد
مادر و برادرم کنار سنگ مزار پدر، یک باغچه ساختند و چهار بوته گل رز کاشتند. گل رز هفتهای یکبار آب میخواهد، ولی با توجه به اینکه در اوج گرمای تابستان کاشته شدهاند، قرار شد دو هفته اول من یک روز درمیان به گلها آب بدهم. امروز رفتم و به بوتههای گل رز آب دادم. چه فضای زیبایی شده، سنگ مزار مشکی بسیار ساده و نوشتهای کوتاه و طلاییرنگ، نیمکتی در یکطرفش و باغچه گل رز در طرف دیگر.
سهشنبه ۲۷ مرداد
دومین نان روستیک را پختم. تغییراتی در روش پخت ایجاد کردم که باعث شد کل نان بسوزد!
چهارشنبه ۲۸ مرداد
آپارتمان رودهن حسابی برایم دردسر درست کرده است. همسایه دو طبقه پایینتر از من مدعی است نشت آب لوله آپارتمان من، باعث خرابی سقف او شده است. قرار شد کارشناس بیاورد تا نظر بدهد. امروز یک لولهکش آورد و او ادعای همسایه را تأیید کرد. هفته دیگر نقاش خواهم برد.
کارخانه هم گارانتی را قبول نکرد. هزینه تعمیر کولر به عهده خودم است. گفته اگر فقط موتور میسوخت، تحت گارانتی بود، ولی حالا که آتش گرفته، به ما مربوط نیست!
پنجشنبه ۲۹ مرداد
یادتان هست خودم موهایم را رنگ کردم و موهایم سبز شد؟!
بعدازآن افتضاح، دیگر جرئت نکردم خودم مویم را رنگ کنم. از کار آرایشگرم هم چندان راضی نیستم. آخرین بار کلی رفله نارنجی در مویم بود. فکر کردم اگر قرار است او به مویم گند بزنم، چطور است خودم این کار رو انجام بدهم؟! امروز همه شهامتم را جمع کردم و ریشههای سفید و سیاه مویم را رنگ کردم. از نتیجه بسیار راضی هستم.
تا حالا ده-دوازده مدل کیک سیب را امتحان کردم و هیچیک را نپسندیدم. این بار دست به دامان جیمی شدم. او هم یک رسپی رو کرد. امروز آن را پختم. خدا کند که خوب باشد.
جمعه ۳۰ مرداد
امروز طبق روال هر جمعه، پسر و عروس ناهار به خانه ما میآیند. برادرم هم برای آب دادن باغ، دماوند است. او را هم دعوت کردم. جای شما خالی که خورش ناردونی پختم. خوب شد. اما کیک سیب خوشمزه نبود. آنقدر کم شیرین بود که انگار داری نان میخوری.
آقای شوشو گردن درد دارد. همه کارها به عهده خودم بود. پختن و شستن و چیدن و جمعکردن. وسط همه کارها، توتک هم پختم. آخر شب همسرم گفت: «امروز خیلی خسته شدی. فردا غذا نپز! من از بیرون غذا میگیرم.»
شنبه ۳۱ مرداد
دیواره یکی از دندانهای پرشدهام، شکسته است. امروز توسط دندانپزشک ویزیت شدم. برای دو هفته دیگر وقتترمیم گذاشت.
میخواستم نان بپزم. مثل همیشه لوین را آماده کردم و انتظار داشتم ظرف دو ساعت و نیم به پیک برسد که نرسید. پنج ساعت طول کشید تا به پیک برسد. چه بلایی سر جولیا آمده است؟ یکبار دیگر جولیا را تغذیه کردم تا سرحال بیاید.
اینم ماه مرداد. پنج ماه از سال گذشت بدون اینکه بفهمم چهکار کردم و چطور گذشت. خدایا… چرا زندگی اینقدر تند میگذرد؟ من تازه مزه شیرین زندگی را چشیدهام. اگر مثل پدرم ۹۰ سال عمر کنم، یعنی دوسوم اصلی عمرم گذشته… چرا؟ آخه چرا؟
وضعیت کشور هم معلوم نیست. قیمتها سر به فلک کشیده. تحریم و محاصره دریایی تشدید شده. پزشکیان گفته: «بالاخره یه روزی باید جنگ رو تموم کنیم. الان با عزت تمومش کنیم. فروش نفت صفر شده. دولت پول نداره. اونا که اصرار به ادامه جنگ دارن، از گرونی و بی پولی هیچ آسیبی ندیدن و نمی بینن. هشتاد درصد مردم از گرانیها به جان آمدهاند.» یعنی پزشکیان فکر میکند ۲۰٪ مردم در رفاه هستند و گرانیها روی زندگیشان تأثیر نگذاشته؟ چه خوشخیال است.