دلم پی دلته جومه نارنجی!

به عنوان لباس خانه، بلوز نارنجی، شلوار خاکستری و جوراب نارنجی پوشیده بودم. موهای من فرفری است. گاهی اوقات قدری موس به موهایم می‌زنم و رها می‌کنم. موهایم پیچ و تاب خوران دور سرم می‌ریزند. آقای شوشو موهای فرفری و بلوز نارنجی‌ام را خیلی دوست دارد. دور و برم می‌چرخید و “دلم پی دلته جومه […]

بوی بارون، بوی سبزه، بوی خاک

نوروز و خاطرات کودکی من   بچه که بودیم تکلیف روز اول عید معلوم بود: خانه مادربزرگ به صرف سبزی پلو ماهی. همه دایی‌ها، زن دایی‌ها، پسر دایی‌ها و دختر دایی‌ها بودند. سفره می‌انداختند از این سر تا آن سر اتاق. به محض این که بزرگترها سفره را که روی زمین پهن می‌کردند، همه ما […]

تعطیلات عید 1396 چگونه گذشت؟

چه تعطیلات خوبی… پس از سال‌ها تعطیلات عید را با خوبی و خوشی گذراندم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت!   من و آقای شوشو فقط پنج روز تعطیلی داشتیم. سه روز آن را در کنار هم سپری کردیم. با توجه به این که در طول سال، ما روزی بیست دقیقه تا نیم ساعت همدیگر را […]

سال 1395 چگونه گذشت؟

سال 1395 چگونه گذشت؟ سال سختی بود… سال سختی بود … البته گزارش سال 1394 را دیدم، آنجا هم نوشته بودم چه سال دشواری… خب… گویا سال‌های دشوار دارند پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. من هن هن کنان دنبال سال‌های عمرم می‌دوم. سال 1395 دشوار آغاز شد، با دشواری ادامه پیدا کرد، ولی خدا […]