بچه نگو! بلا بگو!

داستانی از گلی ترقی می‌خواندم که به این عبارات رسیدم:   به پسربچه تخس گفتم: یک با  دیگه به قلم پام لگد بزنی، پوستت را می‌کنم. نیم ساعت بعد که بچه هه دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، گوشش را گرفتم و پیچاندم. بچه هه عر می‌زد. پرسیدم ننه بابای این کیه؟ هیچکس جواب نداد […]

چهارشنبه سوری هم چهارشنبه سوری‌های قدیم!

من مراسم و سنت‌های ایرانی را دوست دارم. نه به خاطر ایرانی بودن و شعارهای توخالی ما “فرزند کوروش هستیم” و از این دست حرفها. من مراسم و سنت‌های ایرانی را دوست دارم چون هماهنگ با عوض شدن فصل و چهره زمین است. تجربه به من نشان داده هرچه با زمین و طبیعت هماهنگ‌تر باشم، […]

سال 1395 چگونه گذشت؟

سال 1395 چگونه گذشت؟ سال سختی بود… سال سختی بود … البته گزارش سال 1394 را دیدم، آنجا هم نوشته بودم چه سال دشواری… خب… گویا سال‌های دشوار دارند پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. من هن هن کنان دنبال سال‌های عمرم می‌دوم. سال 1395 دشوار آغاز شد، با دشواری ادامه پیدا کرد، ولی خدا […]

تعطیلات عید 1396 چگونه گذشت؟

چه تعطیلات خوبی… پس از سال‌ها تعطیلات عید را با خوبی و خوشی گذراندم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت!   من و آقای شوشو فقط پنج روز تعطیلی داشتیم. سه روز آن را در کنار هم سپری کردیم. با توجه به این که در طول سال، ما روزی بیست دقیقه تا نیم ساعت همدیگر را […]