اول اسفند – جمعه

پسر و عروسم خانه ما بودند. خودشان دونفری، گوشت را به سیخ کشیده و کباب کردند. جای شما خالی که بسیار مأکول بود.

دوم اسفند – شنبه

مقاله‌ای نوشتم:‌ سوگ جمعی و همراه با خاطرات بهمن آن را منتشر کردم. اوضاع سایت همچنان به‌هم‌ریخته است. مسئول سایت گفته بود امروز سروسامان دادن به وب‌سایت را آغاز می‌کند. خبری از او نشد. من هم وقت و حوصله نداشتم که پیگیری کنم.

۹-۱۷ اسفند

سفر به استانبول که در این لینک نوشته‌ام: استانبول ۱۴۰۴

۲۷ اسفند – چهارشنبه

فقط دو روز به پایان سال ۱۴۰۴ باقی مانده. چه ماه نفس‌گیری… نوزدهمین روز جنگ رمضان است. متأسفانه نتوانستم روزانه نگاری کنم. بهمن ماه، سالنامه سال ۱۴۰۵ را آماده کردم -روش آماده‌سازی سالنامه در مدیریت زمان در شش روز و نصفی آمده- فقط نوشتن اهداف سالانه را برای اسفند گذاشتم. هنوز هیچ هدفی ننوشته‌ام. نتوانستم بنویسم. در این شرایط جنگی، روزبه‌روز زندگی می‌کنم، چون نگاه انداختن به آینده، دلهره‌آور است. برای حفظ سلامتی روانم، به برنامه‌های روزانه چسبیده‌ام. در پایان هرروز، از این‌که خودم و عزیزانم سالم و سلامت هستند، شکرگزارم.

امروز من و عروس جان به آرایشگاه رفتیم و سر و مو را صفا دادیم.

سپس مشاوره آنلاین با پزشک پدرم داشتم و به کمک او، دوز داروهای پدرم را تعدیل کردم. چند روز پیش فهمیدم پدرم روزانه چهار نوع داروی فشارخون می‌خورد. فشارش هشت روی چهار بود!

برای ناهار نیمرو درست کردم. با نان تازه خوردیم و راهی خانه-باغ والدینم شدیم. فشارخون و قند خون بابا را کنترل کردیم. قدم‌به‌قدم «ایست – بازرسی» است. این روزها ترافیک در جاده و شهر کوچک ما بشدت سنگین است.

به خانه برگشتیم. چای نوشیدیم. دو سه اپیزود سریال the PITT را تماشا کردیم. پسر و عروسم پیش ما آمدند. ساعتی گفتیم و خندیدیم.

نیمه‌شب است و دارم می‌نویسم. ازنظر ذهنی خسته‌ام. امروز حتی پنج دقیقه تنها نبودم و خلوت خودم را نداشتم. من درون‌گرا هستم و نیاز دارم ساعاتی تنها باشم و فکر کنم. احساس می‌کنم در طول ماه اسفند اصلاً فرصت فکر کردن نداشتم. شرایط جنگی از طرفی و بیماری پدرم از طرفی دیگر، ذهنم را مشوش می‌کند. به از بین رفتن سیستم ایمیل مارکتینگ و اینستاگرام و وب‌سایت عادت کرده‌ام. همه کسب‌وکارهای آنلاین به فنا رفته‌اند، مال من هم روی بقیه.

چه به سرمان خواهد آمد؟ برای وطنم، آرامش، صلح، ثروت و شادی آرزو دارم. خدایا! صدای ما رو می‌شنوی؟ کمکمان کن!

۲۸ اسفند – پنجشنبه

امروز خانم کمک همراه با پسرش آمد. او خانه را تمیز کرد و پسرش پنجره‌ها را. من هم غذا پختم و چند کشو را مرتب و خلوت کردم.

سرم درد می‌کند. اسرائیل به پارس جنوبی حمله کرده و ایران به‌تلافی، به انبار گاز مایع قطر. امارات و قطر دیپلمات‌های ایرانی را اخراج و سفارتشان در ایران را تعطیل کردند. قیمت یک بشکه نفت عمان شده ۲۰۰ دلار! اگر آمریکا نیروگاه‌های برق و پالایشگاه‌ها و … را بزند، ما به عصر حجر برمی‌گردیم و اگر ایران برای انتقام، سامانه‌های نفت و گاز خاورمیانه را تخریب کند، جنگ جهانی سوم آغاز خواهد شد. امیدوار بودم تا عید فطر (شنبه اول فروردین ۱۴۰۵) جنگ تمام شود که نشد. والدینم به تهران برگشتند. خواهرم حاضر نیست تهران را ترک کند. دل‌نگرانشان هستم.

۲۹ اسفند – جمعه

حمام کردم و سر فرصت موهایم را سشوار کشیدم و پیچیدم. فقط ۱۵ دقیقه طول کشید. دارد دستم راه می‌افتد.

برای ناهار استیک و نان کتو (با پنیر پیتزا و پودر نارگیل) آماده کردم. بعد از کمی استراحت، آرایش کردم و لباس پوشیدم. خمیر پیتزا گرفتم. موقع تحویل سال، چهارتایی پیش همدیگر بودیم. به‌محض تحویل سال، آمریکا و اسرائیل تهران را بمباران کردند. حتی ما صدای بمباران را شنیدیم. قابل‌توجه کسانی که تصور می‌کنند آمریکا و اسرائیل برای دموکراسی و به‌اصطلاح آزادسازی ایرانی‌ها جنگ را شروع کرده‌اند… نگذاشتند موقع تحویل سال، چند دقیقه احساس خوشی کنیم.

پس از ردوبدل بوسه و تبریک‌ها و گرفتن عیدی از آقای شوشو، پیتزا را آماده کردیم و نوش جان کردیم. تماشای دو اپیزود از فصل دوم سریال «های‌جک» بخش پایانی آخرین روز سال ۱۴۰۴ بود.

فشارخون پدرم ۱۰ روی هفت شد. خدایا! صد هزار مرتبه شکر.

راستی… بالاخره هدف‌های سال آینده را نوشتم. هدف‌های کوچک و ساده و خوشایند

عجب ماهی بود ماه اسفند ۱۴۰۴!

3 پاسخ

  1. گیس گلابتون عزیزم
    خوشحالم و سپاسگزار به خاطر اینکه تو این اوضاع هنوز باامید و به زیبایی از زندگی مینویسید
    خوندن روزنگاره ها و سفرنامه زیبای شما حالم را خوب کرد
    بسیار خوشحال شدم که این ماه احساس کردم تندرست تر هستید
    باز هم به خاطر نوشته های دوست داشتنی و امیدبخشتون ممنونم و آرزو میکنم روز به روز سلامت وآرامش و شادی همراه زندگیتون باشه

دیدگاهتان را بنویسید