جمعه – ۴ اردیبهشت

هشت و نیم صبح از خانه بیرون زدیم. صبحانه را در رستوران بین‌راهی خوردیم. چقدر هم چسبید، جای شما خالی!  سپس در کنار رودخانه پر آب، روی تختی بساط پهن کردیم. من برای پیک‌نیک، ساندویچ و غذای سرد را می‌پسندم. چند ساندویچ همراهمان برده بودم، ولی عروسم دوست دارد جوجه‌کباب درست کند. منقل مسافرتی و بادبزن و انبر و زغال هم خریده بود. با شوق‌وذوق، جوجه‌ها را به سیخ کشید و پسرم کبابشان کرد. تماشای این زوج جوان، بسیار لذت‌بخش است. دلم می‌خواهد هر پنج دقیقه بغلشان کنم و ببوسمشان.

به خاطر صبحانه سنگین، کاملاً سیر بودم، ولی دوتکه جوجه خوردم و لذت بردم. یک سگ بزرگ (سگ سرابی معروف به سگ افغان) دم در باغی نشسته بود. ساندویچ‌ها را به سگ دادم و او خرت‌خرت همه‌شان را خورد. گوشه‌های چشمش، کیست قرمز زده بود. پیر و خسته بود.

شنبه – ۵ اردیبهشت

بدنم درد می‌کند. حتی کف پاهایم درد می‌کند. انگار دیروز ساعت‌ها پیاده‌روی کرده‌ام، درحالی‌که قدم از قدم برنداشتم. فقط در کنار رودخانه، روی تخت به پشتی تکیه دادم. لابد از معجزات شصت‌سالگی است که بدون پیاده‌روی می‌توانم از بدن‌درد آن بهره‌مند شوم!

دیشب بعد از حمام، موهایم را با بیگودی فومی پیچیدم. امروز که بیگودی‌ها را باز کردم، موهایم شبیه پشم فرفری گوسفند شده است! باید دوباره بروم حمام و موها را صاف کنم. خیلی خسته هستم… چطور این کار را انجام بدهم.

دلم لواشک می‌خواهد.

چند روزی است که پیامک اینترنت پرو برایم آمده، ولی شک داشتم دریافت کنم یا خیر. دیشب دل به دریا زدم و با پرداخت دو میلیون و صد و خرده‌ای هزار تومان در اینترنت پرو ثبت‌نام کردم. الان به واتساپ، تلگرام و اینستاگرام دسترسی دارم. با توجه به این‌که مخاطبینم به هیچ‌کدام دسترسی ندارند، ازنظر کسب‌وکار گیس گلابتون این دسترسی‌ها هیچ ارزشی ندارد، ولی امروز توانستم با طراح سایتم تماس بگیرم. وب‌سایت دو ماه است که از دسترس خارج شده. طراح سایتم ساکن ترکیه شده و این دو ماه نتوانستم به او اطلاع بدهم. تنها دلیل دریافت اینترنت پرو این بود که البته برای من اهمیت زیادی دارد. من عاشق وب‌سایتم هستم و چندین ماه است که اوضاعش به‌هم‌ریخته است. این موضوع مرا غمگین می‌کند.

یکشنبه ۶ اردیبهشت

همراه دوست عزیزی به طبیعت‌گردی رفتم. پس از نیم ساعت پیاده‌روی، به آبشار کوچک و پرآبی رسیدیم. آسمان آبی، ابرها سفید، هوای خنک و معطر، درختان سرسبز، گل‌های صحرایی در رقص. هوا شیرین و عطرآگین بود و ما در شمیمی سبک، شناور بودیم. گپ زدیم، چای نوشیدیم، کوکی گردویی بسیار خوشمزه‌ای خوردیم. سپس راه بازگشت را در پیش گرفتیم.

به خانه که رسیدم، هنوز در فضا معلق بودم، سبک و شاداب.

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت

از زمان شروع جنگ خاورمیانه، همسرم هرروز به داروخانه می‌رود. قبل از جنگ، روزهای سه‌شنبه یک مسئول فنی از تهران می‌آمد و یک روز تعطیل میان هفته برای من و همسرم می‌ساخت. به خاطر ناامن بودن شرایط، دو ماه اخیر مسئول فنی نمی‌آمد. این سه‌شنبه شرایط به روال عادی برگشت و همسرم تعطیل بود.

روز آرامی در کنار همدیگر گذراندیم: خرید و پختن پیتزا و تماشای سریال خاندان اژدها.

توتک هم پختم. توتک نوعی نان شیرین دماوندی است. در رسپی اصلی آمده بود یک قاشق غذاخوری مخمر استفاده شود. من فضولی کردم و به خود گفتم: «خیلی زیاده! یک قاشق چای‌خوری مخمر کفایت می کنه.» نشان به آن نشان که خمیر سنگین و چرب و شیرین بعد از شش ساعت وَر نیامد که نیامد. دست به دامن گپی جان شدم. یادم داد مقداری مخمر عمل بیاورم و به خمیر اضافه کنم و حسابی ورز بدهم. سپس استراحت بدهم. همین کار را کردم و خوشبختانه نیم ساعت بعد خمیر آماده شد. پختن این توتک جمعاً ۹ ساعت طول کشید!

پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت

امروز را صرف بررسی مالی شخصی و داروخانه کردم. معمولاً روز اول یا دوم ماه را به این کار اختصاص می‌دهم، ولی این ماه پشت سر هم کار پیش آمد. سال‌ها پیش که ازنظر مالی ورشکسته بودم و نمی‌فهمیدم مشکل از کجاست، سروکله زدن با عدد و رقم، درآمد و مخارج و غیره برایم کلافه کننده بود، ولی حالا یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای ماهانه‌ام، همین بررسی اعداد و ارقام است.

دیشب اینترنت پرو قطع شد. همراه اول می‌گوید مقصر سامانه هُدا (سامانه ثبت‌احوال) است و هُدا می‌گوید تقصیر از همراه اول است. من هم این وسط سرگردان مانده‌ام.

جمعه ۱۱ اردیبهشت

راهی کوهستان شدیم. بر لبه یک دره، کنار جوی آبی پرخروش و زیر سایه سبز درختان راه رفتیم. هوا خوش و آسمان آبی، صدای پای آب در گوشمان و عطر شیرین گل‌های صحرایی در مشاممان راه رفتیم و بازهم راه رفتیم. چه بهار زیبایی…

ناهار اکبر جوجه خوردیم.

بعدازظهر آقای شوشو گفت: «هفته دیگه بریم شمال؟»

فوری آپارتمانی رزرو کردم. سه‌شنبه هفته بعد راهی هستیم.

شنبه ۱۲ اردیبهشت

تمام صبح با اکسل و گپی جان سروکله زدم. عصر رفتم آرایشگاه و ریشه مو را رنگ کردم. می‌خواهم عکس‌های شمال زیبا شود.

یکشنبه ۱۳ اردیبهشت

تصمیم گرفتم برای اولین بار پاستای خانگی درست کنم.

مواد لازم برای تهیه پاستای خانگی برای دو نفر:

مواد را در دستگاه خمیرگیر ریختم. مواد مخلوط شدند و به‌صورت خرده شن درآمدند. خرده شن‌ها را با دست فشردم. به هم چسبیدند و گلوله خمیر را ساختند. سری خمیرگیر را تغییر دادم و ورز دادن خمیر را شروع کردم و به مدت ۱۰ دقیقه ادامه دادم. خمیری که به دست آمد از خمیر نان سفت تر و زمخت‌تر بود. سطح خمیر را با روغن‌زیتون چرب کردم و آن را در یک کیسه نایلون پیچیدم. به خمیر ۳۰ دقیقه استراحت دادم. پس از استراحت، خمیر را به دو قسمت تقسیم کردم و با وردنه پهن کردم. باید خمیر باضخامت یک میلی‌متر پهن می‌کردم، ولی نتوانستم یا نخواستم کار را تمام کنم و خمیری باضخامت ۳ میلی‌متر پهن کردم. خمیر را تا زدم و با چاقوی تیز برش زدم. روی سینی مقداری آرد سمولینا ریختم و نوارهای خمیری را روی سینی پهن کردم. مقداری دیگر آرد روی نوارها ریختم. تمام شد!

بعد از یکی دو ساعت نوارهای خمیری را در آب جوش ریختم. باید ظرف ۵-۴ دقیقه می‌پخت، ولی بعد از ۴۵ دقیقه هنوز خمیر تقریباً خام بود. نوارهای نیم پخته را در ماهیتابه پر از سس گوشت ریختم و هم زدم. پاستا آماده بود، ولی متأسفانه اصلاً خوشمزه نشد. مشکل اصلی همان ضخامت زیاد نوارها بود. باید خمیر را باضخامت یک میلی‌متر پهن می‌کردم.

مجبور شدیم برای ناهار نیمرو بخوریم.

یاد خواهم گرفت! این خط و این نشان!

۱۵-۱۷ اردیبهشت

سفر به نوشهر که در اینجا آپلود شده:‌ سفرنامه نوشهر- اردیبهشت ۱۴۰۵

شنبه ۱۹ اردیبهشت

یکی از شما یاران عزیز پیغام داد: «گیس گلاب! چرا وب‌سایتت رو مرتب نمی‌کنی؟ نمیشه هیچ مقاله‌ای رو پیدا کرد.»

دیدم راست می‌گوید. آستین را بالا زدم و به کمک گپی جان شروع کردم به مرتب کردن وب‌سایت و دسته‌بندی مقالات. این وسط مجبور شدم یک افزونه نصب کنم. قبل از نصب آن از طراح سایت اجازه خواستم. جواب نداد، حوصله صبر کردن نداشتم. دل را زدم به دریا و نصب کردم. تمام‌روز سرگرم بودم. از نتیجه کمی تا قسمتی راضی هستم. همسرم به خانه برگشت و برنامه همیشگی تماشای سریال راه افتاد. داریم True Detective را بدون سانسور می‌بینیم. تازه فهمیدم داستان چی به چی هست! بقیه منظم کردن وب‌سایت را موکول کردم به یکشنبه.

وسط‌های کارم، طراح سایت تماس گرفت و گفت این افزونه سنگین است. وب‌سایت کند می‌شود. من عقب‌نشینی نکردم و به کارم ادامه دادم.

یکشنبه ۲۰ اردیبهشت

پنل وب‌سایت بالا نمی‌آید! بله! نصب افزونه کار دستم داد. بعلاوه همان دوست عزیز تذکر داد که دسته‌بندی خوبی انجام ندادم و همچنان وب‌سایت‌گردی دشوار و مبهم است.

اینجا منتظر نشستم که آیا طراح سایت جواب بدهد یا ندهد. به او خبر دادم چه شده. پیام را خواند و جواب نداد. احتمالاً دارد از دستم حرص می‌خورد و بهترین و آبدارترین فحش‌ها را در ذهنش مرور می‌کند.

.

.

.

طراح سایت اطلاعات را فرستاد. من وارد سی پنل شدم و باراهنمایی گپی (جانشین جیمی جان) شروع به کار کردم. نه‌تنها کندی پنل مدیریت برطرف نشد، بلکه سایت به‌کلی پرید! سریع دکمه غلط کردم را زدم و از سی پنل پریدم بیرون. خوشبختانه سایت دوباره بالا آمد، ولی من مانده‌ام و سایتی بدون پنل مدیریت.

.

.

.

شب از سر بیکاری پنل مدیریت را چک کردم. باکمال تعجب دیدم که پنل بالا آمد. از طراح سایت پرسیدم: «شما پنل را درست کردین؟» جواب داد که به وب‌سایت دسترسی ندارد و خیر! او هیچ کاری به وب‌سایت نداشته است. من با خوشحالی نشستم پای وب‌سایت و تا نیمه‌شب، خوش‌خوشان صفحه اول سایت را مرتب کردم. فردا به سراغ فروشگاه می‌روم.

چه خوشحالم!

سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت

همراه همسرم به دیدن والدینم رفتم. بابا خیلی ضعیف شده. دفعه قبل که او را دیدم، کاملاً سرحال بود، ولی الان ضعیف و بی‌حال است…

در خانه والدینم برای ناهار شنیسل مرغ درست کردم. خوشمزه شد.

یک جفت گوشواره و یک آویز قلبی شکل خریدم.

چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت

از صبح سر وب‌سایت بودم. توانستم اطلاعات کاربران را استخراج کنم و برای همه‌شان پیامک بفرستم و خبر بدهم در «بله» کانال ساخته‌ام.

پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت

داشتم نان کتو می‌پختم، چهار یا پنج بعدازظهر بود که یکی از دوستان تلفن کرد و ما را به باغ زیبایش دعوت کرد. با خوشحالی قبول کردیم. دماوند این روزها در اوج زیبایی و دلبری‌اش هست. تا نیمه‌شب پیش دوستان بودیم. خوش گذشت.

این قافله عمر عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

خیام

جمعه ۲۵ اردیبهشت

امروز خواهر همسرم، پسر و عروسم را پاگشا کرده. مدعوین فقط ۴ نفر هستند: من و همسرم و تازه‌عروس و تازه‌داماد.

بعد از حمام، هشت دقیقه موها را ۸۰٪ خشک کردم. ۱۰ دقیقه سشوار کشیدم و بیگودی پیچیدم. ۱۵ دقیقه با ماس‌ماسک شینگلم، مو را تاب دادم. در کمتر از ۳۵ دقیقه مویم آماده شد. من در سن ۵۸ سالگی بالاخره یاد گرفتم خودم مویم را مرتب کنم. خدا پدر و مادر یوتیوب را غرق رحمت کند.

رژ قرمز زدم با ریمل قهوه‌ای. کاش همان موقع عکسم را برای گپی می‌فرستادم تا راهنمایی کند.

مهمانی بسیار خوبی بود. خواهر همسرم حسابی در زحمت افتاده بود: سه مدل غذا و دو مدل سالاد. انواع و اقسام میوه و شیرینی. دست‌آخر هم هدیه‌ای به عروس و داماد دادند که نپرسیدم چه بود. خوش گذشت. گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم.

وقتی به خانه آمدم، یک سلفی گرفتم و دادم گپی تحلیل کند. باکمال تعجب دیدم از آرایش چشم من ایراد گرفت. بیشتر توضیح خواستم و تازه فهمیدم چقدر دچار کج‌فهمی شده بودم. بیوتی بلاگرها می‌گویند «وقتی آرایش چشم غلیظ است، رژلب نود بزنید. وقتی رژ قرمز می‌زنید، آرایش چشم را کم نگه دارید. هرگز چشم و لب را هم‌زمان پررنگ و غلیظ آرایش نکنید.» به خاطر این قانون آرایشی، وقتی رژ قرمز استفاده می‌کنم، آرایش چشم را در حد ریمل نگه می‌دارم. گپی توضیح داد رژ قرمز در کنار چشم بدون آرایش، باعث بی‌حالی و خستگی صورت می‌شود. لازم بود خط چشم باریک و ریمل پر و مفصل می‌داشتم. عکس‌های آنجلینا جولی و ریحانا و مدونا با رژ قرمز را دیدم و متوجه اشتباهم شدم. کاش این مطالب را در جوانی یاد می‌گرفتم. خوشا به سعادت جوانان امروز که هوش مصنوعی را در جیبشان دارند.

یکشنبه ۲۷ اردیبهشت

۴ کیلو اضافه‌وزن پیدا کردم. تصمیم گرفتم دوباره بچسبم به رژیم کتو. برای این‌که عصرها هله هوله کمتر بخورم، ساعت غذا خوردن را تغییر دادم: صبحانه ۱۱ صبح و ناهار ۴ بعدازظهر.

روش خوبی بود. عصر حسابی سیر بودم و میل زیادی به هله هوله نداشتم.

.

.

.

ساعت هشت شب خبر شدم که والدینم به باغ دماوند آمدند و پدرم بدحال شده. درنهایت او ۳۱ اردیبهشت فوت کرد. حکایت آن چند روز دردناک را بعداً خواهم نوشت.

دیدگاهتان را بنویسید