نمره انشا

ملیسا برای من نوشت که می توانم نویسنده خوبی باشم و شاید کار اصلی من از روز ازل همین بوده است. خواندن این کامنت آه از نهاد من برآورد. خاطره ای تلخ از عمق وجودم بیرون کشیده شد. خاطره ای که با مهارت آن را از خ.دم پنهان کرده بودم. آن را می نویسم که […]

یک روز معمولی

پنجشنبه، نوزدهم بهمن 1391: صبح آقای شوشو و پسر به شرکت رفتند. من تمام صبح را نوشتم و نوشتم. ساعت سه بعداز ظهر به خانه برگشتند و آقای شوشو برایم چلوکباب خوشمزه ای آورد. غذا هم لذیذ بود و من هم از غذا پختن راحت بودم. ساعت پنج من و آقای شوشو برای خرید از […]

یلدا مبارک!

این پست با چند تا سوال “آیا می دانید” شروع می شود! آیا می دانید که شب یلدا بلندترین شب سال نیمکره شمالی است؟ البته که می دانید! هر بچه ای می داند. آیا می دانید که تقریبا در سراسر دنیا بلندترین شب سال جشن گرفته می شود؟ آیا می دانید این رسم و رسوم […]

کودک درون شفایافته

دوشنبه برای خرید وسایل کلاس رفته بودم. با شور وهیجان برای فروشنده توضیح دادم که می خواهم به هرکدام از شاگردهایم یک یادگاری کوچک هدیه بدهم. کوچک باشد، خنده دار باشد، اینطوری باشد، آنطوری باشد. با دقت گوش داد و پرسید: ” آنها چند ساله هستند؟” گفتم 40-30 ساله! دهنش باز مانده بود! –  خانم! […]