یک روز معمولی

پنجشنبه، نوزدهم بهمن 1391: صبح آقای شوشو و پسر به شرکت رفتند. من تمام صبح را نوشتم و نوشتم. ساعت سه بعداز ظهر به خانه برگشتند و آقای شوشو برایم چلوکباب خوشمزه ای آورد. غذا هم لذیذ بود و من هم از غذا پختن راحت بودم. ساعت پنج من و آقای شوشو برای خرید از […]
یلدا مبارک!

این پست با چند تا سوال “آیا می دانید” شروع می شود! آیا می دانید که شب یلدا بلندترین شب سال نیمکره شمالی است؟ البته که می دانید! هر بچه ای می داند. آیا می دانید که تقریبا در سراسر دنیا بلندترین شب سال جشن گرفته می شود؟ آیا می دانید این رسم و رسوم […]
کودک درون شفایافته

دوشنبه برای خرید وسایل کلاس رفته بودم. با شور وهیجان برای فروشنده توضیح دادم که می خواهم به هرکدام از شاگردهایم یک یادگاری کوچک هدیه بدهم. کوچک باشد، خنده دار باشد، اینطوری باشد، آنطوری باشد. با دقت گوش داد و پرسید: ” آنها چند ساله هستند؟” گفتم 40-30 ساله! دهنش باز مانده بود! – خانم! […]
پله آخر و دلمه برگ

جمعه اول رفتیم گالری فردوس، واقع در موزه سینما و فیلم “پله آخر” را دیدیم. عاشق بازی لیلا حاتمی هستم. آنقدر ساده و طبیعی بازی می کند که انگار نه انگار جلوی دوربین است. کارش حرف ندارد. وقتی لیلا شروع به داد وهوارو غرغر و جیغ زدن کرد، من و آقای شوشو از خنده روده […]