کتابی که نصفه مانده…

این یادداشت در هفته آخر آبان 1398 نوشته شده است:   با خودم قرار گذاشته‌ام آذرماه نوشتن کتاب سومم را آغاز کنم. به‌قدری هیجان‌زده‌ام که بعضی شب‌ها تا صبح در خانه راه می‌روم و یادداشت می‌نویسم. این هیجان‌زدگی باعث می‌شود صبح روز بعد به‌زحمت بتوانم از زیر پتو بیرون بیایم و صدها ناله و نفرین […]

بندرانزلی 1398

بندرانزلی 13- 11 دی 1398   مرا که می‌شناسید، عشق سفر و گردش. عید امسال، سفرمان به ارمنستان کنسل شد. تابستان همراه خواهرم به وان رفتم و دیگر هیچ! سفر به وان خوب بود، ولی آقای شوشو همراهم نبود و نصف مزه سفر، از بین رفته بود. بعضی افراد به مسافرت علاقه‌ای ندارند، ولی من […]

خانه سیمین و جلال

دبیرستانی بودم که با جلال آشنا شدم: زن زیادی و این سه داستان در ذهنم حک شد: بچه مردم – حکایتی بیوه زنی که بچه‌اش را در صحن امامزاده رها می‌کند تا بتواند مجدداً شوهر کند. زن زیادی – حکایت تازه‌عروسی که به خانه برادر پس فرستاده می‌شود. سمنوپزان – حکایت زنی که برای سقط‌جنین […]

خمیر جادویی کوکی

من از اول امسال تصمیم گرفتم کیک پختن را یاد بگیرم. الان تا حد خوبی به این مهارت مسلط شده‌ام. با توجه به این‌که کلاس و کارگاه نرفتم و با استفاده از رسپی های آنلاین و آزمایش و خطا پیش رفتم، از نتیجه راضی هستم. در کنار پختن کیک، ساختن خمیر جادویی برای پختن نان […]