ماجراهای من و مانتو و کفش و خیلی چیزهای دیگه

با تماشای فیلمهای کارگاه «هدفگذاری» سال ۱۳۹۲ متوجه شدم هنوز دارم مانتوی سال گذشته را میپوشم و کفش سال گذشته را به پا دارم. اعتراف میکنم در خرید لباس اهمالکار هستم. تا وقتی کف کفشم ور نیاید یا مانتویم بکلی رنگ و رو رفته نشود، به ذهنم نمیرسد باید کفش و لباس نو بخرم . […]
تعزیه عاشورا

سال ۱۳۵۴ یا به قول آن زمان، سال ۲۵۵۴. شوشتر. هفت ساله بودم. اوریون گرفته بودم. تبم قطع شده بود، ولی اجازه نداشتم راه بروم. میگفتند کسی که اوریون دارد اگر راه برود، نازا میشود. عاشورا بود. پدربزرگم مرا بر شانهاش نشاند و با هم به تماشای دسته رفتیم. دسته بود؟… نه! یک لشگر کامل […]
ما خانه خریدیم-۲

بخش اول را اینجا بخوانید داستان پس انداز کردن را که گفتم. خانه خریدن هم از امسال عید شروع شد. به دست و پای آقای شوشو پیچیدم: – خانه بخر ! – چشم ! – از این به بعد هر جمعه برای دیدن خانه به رودهن برویم. من مطمئنم خانه دلخواهمان را پیدا میکنیم […]
ما خانه خریدیم-۳

بخش دوم را اینجا بخوانید دوشنبه بیستم مرداد آقای شوشو به من گفت : – یک خانه دیدم. خوب است . – باشه. مامان و بابا گفتهاند جمعه میتوانند همراه ما بیایند . – تو سه شنبه بیا و اینجا را ببین . – باشه . من از آن آدمها هستم که […]