کوچ ما به رودهن- ۳

بخش دوم کوچ به رودهن را اینجا بخوانید روز سوم : قرار است عصر به تهران بروم و دو ساعتی مطب باشم و برگردم. اگر میشد این هفته آخر مطب را تعطیل میکردم، ولی باید کسانی را که جراحی کردهام، جمع و جور کنم. قول دادهام. صاحبخانه مطبم برای پرداخت بیست و پنج میلیون پولم […]
تبریک! تبریک!

جمعه هجدهم مهرماه، آقای شوشو در فرهنگسرای بومهن درمورد «رنجش» سخنرانی کرد. من براحتی مینویسم و برای نوشتن لازم نیست به خودم فشار بیاورم، ولی کم حرف هستم و سخنرانی کردن برایم کاری طبیعی نیست. همانطور که در طول سه سال اخیر شاهد بودهاید، هربار قرار بوده جلوی جمع سخنرانی کنم، به گریه و زاری […]
ماجراهای من و مانتو و کفش و خیلی چیزهای دیگه

با تماشای فیلمهای کارگاه «هدفگذاری» سال ۱۳۹۲ متوجه شدم هنوز دارم مانتوی سال گذشته را میپوشم و کفش سال گذشته را به پا دارم. اعتراف میکنم در خرید لباس اهمالکار هستم. تا وقتی کف کفشم ور نیاید یا مانتویم بکلی رنگ و رو رفته نشود، به ذهنم نمیرسد باید کفش و لباس نو بخرم . […]
تعزیه عاشورا

سال ۱۳۵۴ یا به قول آن زمان، سال ۲۵۵۴. شوشتر. هفت ساله بودم. اوریون گرفته بودم. تبم قطع شده بود، ولی اجازه نداشتم راه بروم. میگفتند کسی که اوریون دارد اگر راه برود، نازا میشود. عاشورا بود. پدربزرگم مرا بر شانهاش نشاند و با هم به تماشای دسته رفتیم. دسته بود؟… نه! یک لشگر کامل […]