استانبول ۱۴۰۴

پس از دو سال، راهی سفر شدیم. خبر نداشتیم که جنگ رمضان در کمین است… برای مطالعه این سفرنامه، می‌تونین روی عکس کلیک کنین.

سوگ جمعی…

سوگ جمعی؛ وقتی اندوه فقط مال من نیست… برای مطالعه مقاله، می‌تونین روی عکس کلیک کنین.

بهمن ۱۴۰۴

اول بهمن – چهارشنبه کمرم گرفت! امروز حالم خوب بود. گردن درد و برونشیت برطرف شده بود و حسابی پرانرژی بودم. شروع کردم به رتق‌وفتق امور. نمی‌دانم چرا دولا شدم که ناگهان درد شدیدی در کمرم پیچید و ناله‌ام را درآورد. به‌زحمت قد راست کردم. بقیه روز را در رختخواب گذراندم. خسته شدم که هرروز […]

دی ۱۴۰۴

اول دی – دوشنبه خانم کمک آمد و نظافت را انجام داد. بعلاوه خرد کردن قارچ و کدوسبز. من ناهار پختم. قارچ و کدوسبز سرخ کردم. کمی جمع‌وجور سبک. گردنم درد گرفت، ولی نه خیلی زیاد. صبح که بیدار می‌شوم، سرحال هستم و بدون درد. کم‌کم درد شروع می‌شود و بدخلق می‌شوم و کلافه.   […]